| X Close | ||
از بچگی دلم می خواست وقتی قاتی آدم بزرگ ها شدم و برای خودم حق رأی پيدا کردم يک جوری بتوانم چيز جديدی بسازم و با افتخار فراوان آن را به همه نشان بدهم و با افتخار بادی به غبغب بيندازم و در دلم با تظاهر به فروتنی تمام هوار بزنم که: آهای خلايق من اين را بعد از مدت ها مطالعه و ممارست فراوان ساخته ام و حالا هم بياييد نوش جانتان از آن استفاده کنيد و حالش را ببريد که برای شما ساخته امش! بعد وقتی تک تک اعضای نوع بشر با استفاده از آن روزشان را شب و شبشان را روز می کنند، سر به زير، اشک شوق رياکارانه ای از گوشة چشم سرازير کنم و با شعلة شوق انسانی لذتبخشی که اکنون در دلم روشن شده، مست از اين که يک چيزی به تمدن بشر اضافه کرده ام و نوه های نتيجه های نديده هايم نام مرا در کنار نام مفاخر بشری نظير افلاطون و کانت و شيخ اشراق خواهند برد، کودکانه به سراغ مکاشفات بعديم بروم و باز چيز ديگری و افتخار ديگری و فروتنی ديگری و پس از آن اشکی و شوقی و روشنی ديگری... .
امروز وقتی به بيهودگی اين افکار کودکانه و ناشايست پی بردم که پس از چند ثانيه تأخير استاد در کلاسش را به رويم بست و گفت: دير آمديد! اکنون باز دوباره ممارستی و خواندنی و افتادنی و مشروطی ای و دوباره از نو ممارستی و ... .

