از رنجی که می بريم
به عمل کار برآيد!
انتخاب

چرا بعضی از انتخاب ها اینقدر سخت است؟ واقعاْ چرا باید سر بعضی دوراهی ها اشک آدم دربیاید؟ چرا؟

مردم انتخابهای مهم زندگیشان مثل ازدواج و انتخاب رشته دانشگاه و انتخاب شغل و بستن قراردادهای کاری مهم و انتخاب قطعه ای از بهشت زهرا که می خواهند یکی از چاله هایش را برای سقوط در آن بخرند و ... را با دل خوش و با تلاش برای به فال نیک گرفتن انجام می دهند.

جالب تر آن که فیلسوفان و اذهاب و اذناب مطلب شاق تحقیق جمله بر این عقیده اند که این تنها خود آدمی است که آینده اش را می سازد.

شگفت آن که شتر از سوراخ سوزن می گذرد و از دروازه ذیغار نمی گذرد!

وقتی می خواهی برای یکی دو سنه باقی مانده از عمر خودت در این خانه علم برنامه بریزی و زور بزنی تا یک طوری سر و ته طومار انتخاب واحدت را با هم آشتی دهی هیهات که جز خودت اشخاص حقیقی و حقوقی و جاندار و بی جان بسیاری باید این برگه نفرت انگیز را تایید و توقیع کنند.

کامپیوترهای سایت و مسئول سایت و حوصله مسئول سایت و نظافت چی سایت و تعمیرکار هاب سایت و دزد تازه پیدا شده دانشکده (که مبادا کامپیوترت موقع انتخاب رشته یکهو غیب شود) و استاد راهنما و معاون آموزشی که نقش پدر عروس را بازی می کند و به جای وضع شرایط سخت برای داماد این بار شرایط سخت را بر برنامه درسی تحمیل می کند. پرینتر سایت و پرینتر استاد راهنما و کامپیوتر استاد راهنما و پرینتر و کامپیوتر آموزش و مسئول بایگانی آموزش و مسئول ثبت کامپیوتری واحدها و مسئول بایگانی پرونده و نامه رسان دانشکده و مدیر گروه و دوستانی که انگار با هر دکمه ای که می زنی تا شماره درس را به خورد سیستم دهی یک پتک توی اعصاب و یک مشت به ساعتشان می زنی و عمدآ می خواهی انتخاب حساست را طول بدهی ... و مسئول سلف که کیفیت غذای او نتیجه مستقیم روی حال و روز ذهنی و اعصاب همه این مجموعه می گذارد ... .... ... همه و همه و خیلی همه های دیگر دست به دست هم می دهند و استوار می خواهند در این تصمیم گیری مهمت شرکت کنند.

دست آخر جالب نتیجه عمل است! هیچ کس از انتخاب واحدی که انجام پذیرفته خرسند نیست. نه تو و نه هیچ کدام از موارد مذکور و غیرمذکور بالا ...

خوب که فکر کنی می بینی اصلاْ اصلاْ اصلاْ اصلاْ اصلاْ راه ندارد.


?سازمخالف | در 1386/10/12 ساعت 03:56 | پیوند | [ 8 ] نظر | ارسال نظر
اصلا راه ندارد!

راه ندارد که آدم تصمیم بگیرد با خیال راحت به زندگی ادامه بدهد و یک قلپ آب خوش از گلویش پایین برود.

راه ندارد که ادم بتواند یک ترم را بدون دغدغه سپری کند. دغدغه هایی که ظاهراْ فقط به دانشجو مربوط می شوند.

راه ندارد که آدم تصمیم بگیرد یک روزی که از خانه بیرون زد حتما سر کلاس حاضر شود.

راه ندارد که آدم تضمینی برای سر کلاس نشستن داشته باشد.

راه ندارد که آدم ببیند الآن می تواند بی هیچ بدبختی رد کار خودش برود. (به قول برادران)

.

.

تا دیروز دانشجو از حقوق معدودی برخوردار بود که ظاهراْ دیگر آنها را هم ندارد.

ورود پس از استاد به کلاس؛ نشستن در ردیف جلو؛ گوش دادن به درس؛ برداشتن واحد دلخواه؛ رسیدن به موقع سر کلاس؛ بی دغدغه تحویل دادن تکالیف و ...

خوب که نگاه کنی اصلاْ راه ندارد!! اصلاْ اصلاْ!


?سازمخالف | در 1386/1/22 ساعت 11:55 | پیوند | [ 3 ] نظر | ارسال نظر
فرهيختگی واستادی

واقعاْ خیلی جالب است اگر بتوانی خودت را یک جوری قاطی فرهیختگان جا بدهی و وقتی جا دادی بتوانی این سمت را حفظ کنی. بعضی ها که خیلی قشنگ این کار را می کنند. آن قدر قشنگ که حتی عقلت هم به راه هایی که برای این کار دارند قد نمی دهد. پس استاد شده اند که چه کار کنند؟ استاد شدن که فقط برای تحقیر دیگران نیست. به دردهای دیگری هم می خورد . مگر نه؟


?سازمخالف | در 1385/12/7 ساعت 03:45 | پیوند | [ 2 ] نظر | ارسال نظر
می خواهم تمرين بنويسم!

می خواهم تمرین بنویسم...

می خواهم تمرین بنویسم تا آخر ترم به آقا معلم (با حفظ سمت قبلی استاد) بفهمانم که توانایی پاس کردن درس مربوطه را دارم.

می خواهم تمرین بنویسم تا یک جوری بتوانم وقتی برای نمره گرفتن پیش استاد می روم بتوانم سرم را بالا بگیرم و او یک وقتی فکر نکند که سرافکندگیم از روی بی سوادی است.

می خواهم تمرین بنویسم تا روزی روزگاری اگر داشتم به خاطر بیست و پنج صدم نمره مشروط می شدم رویم بشود بروم به استادم بگویم که نمره می خواهم و زندگی ام به همین بیست و پنج صدم نمره بستگی دارد و اگر نمره نگیرم ممکن است اخراج شوم و اگر این درس به سال آینده بیفتد (برای چهارمین بار) دیگر نخواهم توانست از پس آن بر بیایم.

می خواهم تمرین بنویسم تا آقا معلم پیش خودش مطمئن شود که او را مهم به حساب می آورم و اگر هم چیزی یاد نگیرم بالاخره به وجهه و شخصیت او افزوده شده است.

می خواهم تمرین بنویسم تا در چشم تمام دخترها و پسرهای کلاس مهم شود و اگر یک روز سر کلاس نرفتم نگرانم بشوند و غصه ام را بخورند و هی آه بکشند که حالا تمرین هایمان را از روی کی کپی بزنیم و اینطوری در حالی که توی خانه پایم را روی پایم انداخته ام هی قند توی دلم آب بشود که حالا از میان این همه هوادار کدامیک به خواستگاریم خواهد آمد (یا به خواستگاری کی بروم) ... دلشان هم بخواهد... من به این درسخوانی...! با آتیه ای به این روشنی و درخشانی!

می خواهم تمرین بنویسم تا اگر خواستم عضو هر تشکلی بشوم رای دهندگان بیچاره پیش خودشان بگویند که بابا بچه درسخوان است و حتماْ برای پیگیری امور پشتکار می خواهد... چه کاری از بیشتر از فیزیک خواندن به پشتکار نیاز دارد؟

می خواهم تمرین بنویسم تا اگر قرار بود برای یک خراب شده ای توصیه نامه ای از معلمی بگیرم وقتی پهلوی او رفتم بی معطلی به یادش بیاید که این همان دانشجویی است که یک خروار سؤال مرا حل کرد و حتماْ می تواند از پس هاوایی هم بر بیاید... پس حتماْ توصیه اش را می کنم.

                                                                                               ادامه دارد ...


?سازمخالف | در 1385/12/6 ساعت 01:02 | پیوند | [ 3 ] نظر | ارسال نظر
می خواهم درس بخوانم!

می خواهم درس بخوانم تا بلکه روزی گوش شیطان کر برای خودم کسی بشوم!

می خواهم درس بخوانم که شاید اگر روزی از سر تصادف گذرم به جایی افتاد بگویند فلانی لیسانس دارد... پس حتماْ به یک دردی می خورد!

می خواهم درس بخوانم که زبانم لال اگر یک روز گذرم به کلانتری و پاسگاه و .. افتاد انگ های ناجور به من نبندند و بگویند فلانی دیگر باید بعد از این همه گذران در بین عاقلان فرهیخته شده باشد (هر چند این روزها دانشجوها در لیست سیاه تروریستها جا خشک کرده اند!).

می خواهم درس بخوانم تا وقتی بزرگ شدم (بزرگ تر از این؟!) توی سبزی فروشی و قصابی موقع پرداختن پول چیزی که سفارش داده ام یک «آقای مهندس» و «خانم دکتر»  به حق (چون به هر حال درسش را خوانده ام و اگر به من نگویند پس می خواهند کی را این طوری صدا کنند؟) و شیرین خطابم کنند و من با غرور خودم را به آن راه بزنم که اصلاْ نشنیده ام و از تملق و چاپلوسی اصلاْ خوشم نمی آید ... و یا حتی می توانم با فروتنی سرم را تکان ظریفی بدهم و با لبخند تا بناگوش دررفته ای خرامان از دکان طرف بیرون بیایم!

می خواهم درس بخوانم تا اگر یک روز خواستم یک گوشه دنیا اقامت بگیرم (البته کدام آدم عاقلی این بهشت موعود خداوندی را ول می کند برود یک جای دیگر؟) وقتی به فرم تقاضانامه ام نگاه می کنند بگویند که «نه بابا! طرف درس هم خوانده است... دانشجوی دانشگاه تهران!؟ .. پس حتماْ کار سیاسی هم کرده... در نتیجه مدتی هم زندانی بوده است... جان می دهد برای همشهری شدن با ما!)

می خواهم درس بخوانم تا با آن وضع اسفبار به خدمت نظام نروم و یا در کسری از سوت شوهرم ندهند... .

می خواهم درس بخوانم تا بتوانم خودم را از میانه قشر عوام جدا کنم و به زور مدرکی که بر گردنم آویخته ام خودم را صاحب کمالات نشان بدهم.

می خواهم درس بخوانم تا اگر روزی هیچ جا تحویلم نگرفتند بتوانم بروم و استاد دانشگاه بشوم تا یک عالمه آدم کارشان به من مربوط شود و در حین ترم خودشان را برایم لوس کنند و آخر ترم هم که شد پشت در اتاقم صف بکشند و من در را باز نکنم و بنشینم در عالم رویا فروبروم و در را نگاه کنم که کار دارم! و دانشجو باید حد و حدود خودش را بشناسد و بفهمد که کاری از دست هیچ کس جز من بر نمی آید (خدا دیگر کی است؟).

می خواهم درس بخوانم تا اگر روزی روزگاری خواستم توی یک جمع باسواد و پرمدعا خواستم حرف بزنم به تته پته نیفتم و بتوانم نقاط ضعف نداشته ام را پشت مدرکم قایم کنم و بتوانم یکی دو جمله آدم حسابی تحویل بقیه بدهم.

می خواهم درس بخوانم تا فردا بتوانم با پولی که از بچه های مردم می گیرم سرم را از شیشه ۲۰۶ خوشرنگم بیرون بگیرم و داد بزنم: تمیز نکن آقا! خودم دیروز شستمش!

می خواهم درس بخوانم که بخوانم که بخوانم که بخوانم که ... آخر به همه بفهمانم که خوانده ام و بلدم و خاک بر سر بقیه که بلد نیستند! حقشان است درسی را که خودم ۱۰۰۰۰ بار خوانده ام و فوت آبم در طول یک ترم یاد نگیرند و بیفتند!

می خواهم درس بخوانم که فردا اگر بچه ام ازم پرسید جواب این انتگرال شصت گانه چه قدر است، جوابش را بدهم و بفهمد که بابایش باسوادترین مرد دنیاست.

می خواهم درس بخوانم تا فردا اگر مردم کارشان گیر من بود، توی چشم آنها زل بزنم و بگویم من فقط طرفدار جبهة عدالت هستم.

می خواهم درس بخوانم تا اگر شاگردم آخر ترم از من تقاضای ۰.۲۵ نمره داشت تا مشروط نشود، تفاوت دانشجوی باسواد و بی سواد را به او یادآور شوم و این طوری به او بفهمانم جزء باسوادها هستم.

می خواهم درس بخوانم تا پولدار شوم (زهی خیال باطل! همه می دانند که با ول استادی نمی توان در عرض دو سه سال ماشین خرید...).

می خواهم درس بخوانم تا ... .

                                                                                           ادامه دارد... .


?سازمخالف | در 1385/11/21 ساعت 04:16 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
بويی که به مشام مي رسد!

یهودای اسخریوطی در واپسین طبقه جهان زیرین با پیکری عریان سر در کام ابلیس دارد!

-- کمدی الهی.دانته

از هر گوشه این ماتمکده که بگذری رندی سر در گریبان برده و به استغاثه به ذات اقدس استادی مشغول است که مبادا شیخ در پایان نیمسال بدو نظر التفات نکند! حاشا به غیرتمان! بویی که در تمامی نقاط این سرسرا روان را آزار می دهد بلا انقطاع به مشام می رسد. درد بی دردی را علاجی نیست. این که مجبور شوی به هر دری بزنی که در نظر قرار بگیری! کافی است از هر گوشه ای که می گذری سرت را بالا بگیری و رویت را برنگردانی (از وقاحت آن چه می بینی شرم مکن که بصیرت در دانندگی و بینندگیست!). آن که می خواهد و آن که نمی دهد هیچ کدام شگفت آورتر از منظره لبخند استاد پس از ناکامی شاگرد نیست!! آن چه خیال می کردم سالهای سال است در مکتب بلعم و باعور به فراموشی سپرده شده.

به جای اعتراض به پایمال شدن حقوق مدنی باید سرچشمه را در دانشستان ها جستجو کرد. آن جا که هر کسی به جمع آوری گره های رفتاری مشغول است تا سالها بعد آن را در برخورد مدبرانه اش در سمت آموزگار و ولینعمت و صاحب پیشه و ... به هر نحوی رئیس تر از مرئوس (!) بروز دهد. این چنین است بی مهری قابیل به نمکی که با آدم و هابیل خورده است... ناجوانمردی به آن که روزگاری همچون او بودی. پسر که مورد تمشیت پدر واقع شود ناگزیر روزی فرزندی را در راه سرکوب تمایل خویشتن به تمشیت فدا خواهد کرد... . این یعنی خیا... در امانتی که صورتگر دهر بر تن تو پوشانده و خیا... در حق آنانکه تو را لایق چنین کفایتی دانسته اند! ای وای من!! حتی از بر قلم راندن این  لغت شرم دارم! پس ناگزیر آن را با خود زمزمه خواهم کرد...

.

.

زمزمه نیز کاری نیست! تنها باید به آن اندیشید و سر در گریبان فرو برد...! هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی!!


?سازمخالف | در 1385/11/17 ساعت 06:28 | پیوند | [ 1 ] نظر | ارسال نظر
دلم می خواست!

از بچگی دلم می خواست وقتی قاتی آدم بزرگ ها شدم و برای خودم حق رأی پيدا کردم يک جوری بتوانم چيز جديدی بسازم و با افتخار فراوان آن را به همه نشان بدهم و با افتخار بادی به غبغب بيندازم و در دلم با تظاهر به فروتنی تمام هوار بزنم که: آهای خلايق من اين را بعد از مدت ها مطالعه و ممارست فراوان ساخته ام و حالا هم بياييد نوش جانتان از آن استفاده کنيد و حالش را ببريد که برای شما ساخته امش! بعد وقتی تک تک اعضای نوع بشر با استفاده از آن روزشان را شب و شبشان را روز می کنند، سر به زير، اشک شوق رياکارانه ای از گوشة چشم سرازير کنم و با شعلة شوق انسانی لذتبخشی که اکنون در دلم روشن شده، مست از اين که يک چيزی به تمدن بشر اضافه کرده ام و نوه های نتيجه های نديده هايم نام مرا در کنار نام مفاخر بشری نظير افلاطون و کانت و شيخ اشراق خواهند برد، کودکانه به سراغ مکاشفات بعديم بروم و باز چيز ديگری و افتخار ديگری و فروتنی ديگری و پس از آن اشکی و شوقی و روشنی ديگری... .

امروز وقتی به بيهودگی اين افکار کودکانه و ناشايست پی بردم که پس از چند ثانيه تأخير استاد در کلاسش را به رويم بست و گفت: دير آمديد! اکنون باز دوباره ممارستی و خواندنی و افتادنی و مشروطی ای و دوباره از نو ممارستی و ... .


?سازمخالف | در 1385/11/17 ساعت 01:12 | پیوند | [ 0 ] نظر | ارسال نظر